
قفسهنوشت ۳۵۲: بیمارستان؛ از مهدی مظفری ساوجی
بعضی از تصاویر این مجموعه بسیار جالب هستند. از جمله این شعر کوتاه (ص ۶۰)
تاریکی
پنجرههایی را در دست گرفته میدود
قطار میرود
یا این بخش از یکی از شعرها که اتفاقاً شعر پشت جلد هم هست:
یکی از شمعها
به تاریکی نزدیکتر است
یکی از شاخهها
به پاییز
یکی از ما
به مرگ
قفسهنوشت ۳۴۴: دنیا را گشتم بدون تو؛ از ناظم حکمت
وقت رفتن است
وقت افتادن به تهی تاریک، یکباره
هرگز نخواهم فهمید
خزیدن کرمها درون جمجمهام را
پوسیدن گوشت تنم را
یاد مرگ لحظهای تنهایم نمیگذارد
این یعنی مرگ همین نزدیکیهاست
«ص ۱۲۸»
پینوشت ۱:
یاد این شعر از غلامرضا بروسان افتادم که مرگ ناظم حکمت را اشاره کرده است:
بی تو
خودم را بیابان غریبی احساس میکنم
که باد را به وحشت میاندازد
جویبار ناز...

قفسهنوشت ۳۳۳: دوربین قدیمی؛ از عباس صفاری
از دنیا برایش
یک خیابان کپکزده مانده است
از خیابان یک خانهٔ ورمکرده
و از خانه
یک اتاق خواب کوچک
با تختخوابی که شب به شب
بزرگتر میشود
واقعاً به جز تکههای محدودی مثل قطعهای که نوشتهام، نتوانستم از شعرهایش لذت ببرم و جهانش را بفهمم.
سیاهمشق ۸۱
بار دیگر به دنیا میآیم
از رَحِمِ این هواپیما
از دالان تولدم: فرودگاه
در سفر از میلادی به خورشیدی
در شبی تاریک
نوزادی بیگریه
خیره
به چمدانهایی که گیجاند روی غلتکها
چون کودکان گمشده دنبال چادر مادر
مادرم کبوتری است سپید
با قلبی از آهن
که مرا هر بار
به شکلی غیرطبیعی
میزاید
تنها به اندازهٔ روزهای مرخصیام
وقت زندگی دارم
و باید حال همهٔ گربههای...
سیاهمشق ۸۰
زیبایی تو
بمب ساعتی است
و من
محکومی که عاشق جلادش شده
به ثانیهشمار این بمب ساعتی نگاه میکنم
مردمک راست: صفر دقیقه
مردمک چپ: صفر ثانیه
…
گُر میگیرم
بیا و لااقل
تکههای تنم را از این خیابان بردار
به این پیادهرو اگر بیایی
قدم روی چشمم گذاشتهای
برای تو چه فرقی میکند
پلک پیادهرو باز باشد یا بسته
مگر که باد به داد این تکهپاره بیفتد
شاید تکه...
سیاهمشق ۷۹
دلم از
جای خالیات
پر است
هنوز رفتنت را
مرور میکنم
این که کفشهات
قدم روی چشمم گذاشتند
و باران
بیاجازه از ابرها
بارید
این که رفتی و
خاطرهای از تو ماند
پر از جای خالی
چای سرد روی میز
و چند قرص بیمصرف
زمان چگونه باید بگذرد وقتی
عقربهها
از جای خالیات
جا میخورند؟
پرسه میزنم در شهر
به یاد تو
از پا
میافتم
در تمام این سازههای سیمانی
رد سیم...
سیاهمشق ۷۸
دست به سر شده است
از دست بمبها
سری به دست دارد
پیِ تن
تنها بیتن
تنها میان تنها:
تن
تن
تن
در این جستجوی تن به تن
چقدر بگردد
تا تنی به سری سر به سر شود؟
فرصتی برای گریه نیست
نه حتی ایستادن
کی این قصه به سر میرسد: نمیداند
چه سِری است در این سر
که هر چه بیشتر
روی تن سنگینی میکند
سربلندتر میشود؟
دستی
ناگهان
گلاویز آس...

قفسهنوشت ۳۰۴: آشویتس خصوصی من؛ از حسن همایون
دوستت دارم یعنی
سر بچرخان به سمتی که شانهام میلرزد
با سر انگشتهات اشکهام را پاک کن
بپرس اتفاقی افتاده است
سر میچرخانم به پهلوم
خیره میمانم به طرح ناتمام درختی که بر دیوار کشیده است
به سایهاش که بر روی پاهام جا مانده است
آفتاب بالاتر میآید سایهاش را در شکمش جمع میکند
سر بر میدارم از زانو...

سیاهمشق ۷۷
به خیابان میروم
همراه سی و پنج سالگیام
که شاید
در یک صبح بیتفاوت پاییزی
بیخداحافظی از برگهای افتاده روی پیادهرو
به سفر برود
سرم را
به عقب برمیگردانم
شاید
راه رفته را
گذشته را ببینم
اما دوباره همان خیابان
دوباره همان من
و دوباره همان تو که نمیشناسمت
نمیدانم چرا
از دیدن این همه اکنون
دردم میآید
دلخوش نیستم به چیزی
حتی این صدای بی...
سیاهمشق ۷۶
پرندهای
از دهانم گریخت
پر زد موسیقی
-تنها دو واژه کافی بود-
لالههای کارگر
خیره به شب شدند
و جوی خشک کشاورز
از خجالت آب شد
با خودم گفتم
آیا این منم
کاینچنین جسور
دل به آواز قناری دادهام؟
تو سکوت کردی
کلید سُل شدم
در خودم پیچیدم
سکوت
قلبم دُرّاب شد
سکوت
درختها جوانه زدند
سکوت
و من به گلی میاندیشیدم
که نامش را
بدهکار چشمهایت بود
سان...
سیاهمشق ۷۵
چه پرندهای
غمگینتر از من
میتوانی یافت
در آسمان این قفس؟
دلم
برای قفس
پر میزند
که هر میلهاش
راهیست به آسمان
-این راهراه پر از بنبست-
بیا
بیا و قبل از آن که بمیرم
مرا تنگ در آغوش گیر
و گلویم را بفشار
و بشمار
تمام اعداد اول را
دو
سه
پنج
هفت…
نه!
صبر کن
پرنده مردنیست
حتی صدایش هم نمانده است
۳۱ ژانویه ۲۰۲۳
مانتنویو، ساختمان مایکروسافت
«پ...

قفسهنوشت ۲۸۱: ما کو تا اونا شیم؛ از اکبر اکسیر
«وظایف»
مادر
میپخت، میشست
میبرد میآورد
میدوشید میکاشت
کتک میخورد، فحش میشنید
درد میکشید، میزایید
ما گریه میکردیم
پدر
مثل کوه ایستاده بود
(ص ۶۱)
زندایی از دبی آمده بود
-انگار از فتح سومنات آمده باشد-
مادر را سورپرایز کرد:
سشوار، بابلیس، شانه، شامپو، آینه
کریپس، تاپ، سوتین…
مادر از تهران که آمده بود
نه سینه داشت نه موی سر!
(ص ۵۵)
شاعران...

قفسهنوشت ۲۸۰: منظومهٔ بازگشت و اشعار دیگر؛ از محمد شمس لنگرودی
این کتاب شامل منظومهٔ بازگشت (شعر سپید بلند) و چند شعر سپید کوتاه است. آن چیزی که این دفتر شعر را خاص میکند، همان منظومهٔ بازگشت است. ظاهراً شاعر که فرزند آیتالله جعفر شمس لنگرودی از علمای بهنام استاد گیلان است، برای مرگ مادرش به گیلان میرود و بعدش دست به کار نوشتن منظومهٔ بازگشت میشود که به زعم خودش تداعی بازگشت مادرش به خاک و بازگشت او به ل...

قفسهنوشت ۲۷۲: برای سنگها؛ از سارا محمدی اردهالی
این دفتر مجموعهٔ شعرهای سپید سارا محمدی اردهالی (۱۳۵۴-) است که شعرهای سالهای ۱۳۸۷ تا ۱۳۸۹ شاعر را دربرمیگیرد و سال ۱۳۸۹ از سوی نشر چشمه منتشر شده است و چاپ سوم آن از سال ۱۳۹۳ که در سال ۱۴۰۱ خریدهام در دست من است. در مجموع، شعرهای این کتاب از آنهایی است که حس کردم آنِ شاعرانهای در شعرها و ریزبینی در برخی از تعبیرات وجود دارد ولی در مجموع من از ...
سیاهمشق ۷۴
“احساس می کنم
کسی که نیست
کسی که هست را
از پا درمیآورد...”
― گروس عبدالملکیان
میخواهم شعری بنویسم
چرا که باید!
چرا که این جام شراب
این قهوهٔ بیکافئین
کف کرده است
چرا که تو را نمیشناسم دیگر
تو را دیگر نمیشناسم
دیگر نمیشناسم تو را
نمیشناسم دیگر تو را
کجا بودی تا حالا
که نیستی و نبودی
و من با تو که نیستی حرف نمیزنم
و به تو که نیستی فکر نم...

قفسهنوشت ۲۴۵: لغتنامهٔ کلمات مهجور؛ از سید رسول پیره
«جلای وطن»
آموختن گریه چقدر زمان میبرد؟
چقدر طول میکشد
یک درخت اسمش را یاد بگیرد؟
برای دوستی که رفته است
چند روز باید محزون ماند؟
رفتن تو اما
شباهت عجیبی
به باران در گرمترین روز سال دارد
تو تنها چمدانی کوچک را بردی
و نمیشود زبان فارسی را سوار هواپیما کرد
نمیشود کلمات را به سرزمین دیگری برد
و در سرزمین دیگری کاشت
نه!
نمیشود با آفتاب سرزمین...